تبلیغات

تبلیغات

امکانات مجموعه سايتهاي گيم باز:

1- بازي آنلاين به صورت امتيازي و رقابتي

2- ايجاد مسابقات و برگزاري جام بين کاربران

3- بزرگترين مجموعه بازيهای آنلاين دونفره در ايران

4- چت و گفت و گو در خود سایت

5- جامعه مجازي گيم باز

6- امکان ايجاد پروفايل براي هر کاربر

7- امکان ايجاد وبلاگ براي هر کاربر

8- داراي انجمن اختصاصي

9- امکان ايجاد گروه هاي مختلف

10- امکان به اشتراک گذاري عکس

11- امکان به اشتراک گذاري فيلم

12- سيستم امتياز دهي به عکسها و فيلمهاي به اشتراک گذاشته شده

13- ايجاد دوستي بين کاربران

14- ايجاد کانال ويديو توسط اعضا

15- چت روم بسيار حرفه اي و دايناميک

16- امکان ايجاد آلبوم تصاوير براي هر کاربر

17- ارسال هدیه های مجازی به دوستان

18- و امکانات بی نظیر دیگر که بهتر است خودتان ببینید

رضا صادقی برای اولین بار آبی پوشید

برترین مجله اینترنتی ایران

روایت احمد امینی کارگردان از اولین فیلم رضا صادقی


از انزوا تا کما

برترین ها: فیلم «بی‌خداحافظی» گزارشی است از زندگی و اوضاع و احوال یک هنرمند، از روزی‌که شروع به تلاش و فعالیت می‌کند و از یکی از جنوبی‌ترین شهرهای ایران، بندر‌عباس به تهران می‌آید. این شخصیت می‌خواهد خواننده شود و مسیر سختی را پشت‌سر می‌گذارد تا به اوج برسد و در اوج به دلایلی تصمیم به یک انزوای خودخواسته می‌گیرد. او دچار یک سرخوردگی می‌شود که این سرخوردگی درنهایت او را به کما می‌برد. در این میان یک خبرنگار کنجکاوی می‌کند و به دنبال داستان زندگی  این فرد می‌رود. او با افراد مختلفی که در طول این مدت با او در تماس بوده‌اند آشنا می‌شود و بیننده بر‌اساس اطلاعاتی که این افراد می‌دهند قطعات پازل زندگی او را کنار هم می‌چیند.


زندگی رضا صادقی داستان فیلم نیست



داستان «بی‌خداحافظی» در مورد زندگی رضا صادقی نیست. او یک قصه کلی از زندگی‌اش را و این‌که یک زمانی با دو نفر از دوستانش از میناب بندرعباس به تهران آمدند و ماجراهایی که برای‌شان اتفاق افتاد را تعریف کرد اما این آدم‌ها چه شخصیت‌هایی هستند و چه مسیری را طی می‌کنند و… برداشت‌های آزاد نویسنده و کارگردان کار است. شاید ۵درصد از زندگی رضا صادقی در این فیلم وجود داشته باشد و ۹۵درصد باقی ساخته ذهن نویسنده است. سعی شده قصه‌ها و نکاتی در فیلمنامه گذاشته شود که به زندگی اصلی او لطمه نزند و چیزهایی که با روحیه و شخصیت او همخوانی ندارد در داستان گذاشته نشود.  «بی‌خداحافظی» قصه ۳جوان است که هرکدام در آرزوی رسیدن به هدف‌شان به تهران می‌آیند و زندگی‌شان دستخوش ماجراهای دیدنی می‌شود. نقش این ۳ جوان را رضا صادقی، محمدرضا فروتن و افشین هاشمی بازی می‌کنند.



رضا صادقی می‌گوید که چرا دیگر او را در فیلمی نخواهید دید

من با پای شکسته پریدم



آیا  او یک پدیده است؟ طرفدارانش می‌گویند او «مردمی‌ترین» و «خاکی‌ترین» چهره هنری ایران است،‌ همین طرفداران هستند که یک لباس متحدالشکل دارند که حالا به پرچم‌شان بدل شده و هر جا گروهی مشکی‌پوش ببینید فکر می‌کنید طرفداران او هستند رضا صادقی یک پدیده است، پدیده‌ای که صدایش به زندگی خیلی از ما سنجاق شده است.



قرار نیست آل‌پاچینو باشم



بی‌تعارف بگویم، از وقتی در این فیلم بازی کردم احترامم نسبت به عوامل پشت صحنه سیما بیشتر شد، ضمن احترام به تمام بازیگران بزرگ من فکر می‌کنم که دنیای بازیگران در مقابل دنیای عوامل پشت صحنه در حد یک شوخی است، یعنی تمام آبرو و آبروداری به‌عهده یکسری از عوامل زحمتکش پشت صحنه است، مثلا من قبلا فکر می‌کردم گریم درحد یک فون زدن است ولی حالا می‌بینم که بچه‌های گریم لحظه‌به‌لحظه همه‌چیز را چک می‌کنند و نق‌ونوق‌های من را تحمل می‌کنند. من به‌عنوان یک فرد نابازیگر‌ واقعا آدم‌های اطرافم کمکم کردند که بتوانم جلوی دوربین راحت باشم والا با دوربین غریبه نیستم، ولی خب جلوی این دوربین با این نگاه تصویری تا به حال نبوده‌‌ام و عوامل باعث شدند من جلوی این دوربین راحت باشم و امیدوارم سرانجام خوبی داشته باشد. قرار نیست کسی من را جای آل پاچینو ببیند یا حتی بازیگر تصور کند. من دیدم بهترین کاری که می‌توانم بکنم این است که فقط خودم باشم. در مقابل بازیگرانی مثل محمدرضا فروتن، دهکردی، تهامی و… اصلا خنده‌دار است من بازی کنم؛ خیلی رک بگویم مثل این است که فروتن جلوی من بیاید و بخواند.



بازیگران واقعی کم هستند



اولین پلانی که از من گرفتند ۳ برداشت شد، الان که پایان فیلم است نمی‌توانم بگویم بازی من خوب شده و برداشت‌ها کمتر شده است. فکر می‌کنم احمد امینی به خاطر فضای بازی من یا ناآگاهی من نسبت به بازیگری و مسائل جانبی نگاهش را به بازی من تغییر داده که من توانسته‌ام جلوی دوربین بهتر باشم.

درمورد این دنیای بازیگری باید بگویم که مانده تا برف زمین آب شود و واقعا به جز یک تعداد معدودی از دوستان گلم نمی‌دانم یک عده‌ای چطوری توانسته‌اند در سینما بمانند؟! تازه فهمیدم که زندگی در لحظه یعنی چه؟ فقط یک عده کم هستند که واقعا بازیگرند.


مشکل اصلی خواننده‌ها



آلبوم من کادوی تولدم نبود، پدر من وزیر یا کارخانه‌دار نبود که بخواهد به من هزینه یک آلبوم را کادو بدهد. من فقط با یک دعای خیلی قوی پدرومادرم، پشتکار خودم و محبت خدا به جلو آمدم. نمی‌دانم چرا همیشه وقتی از هنرمندها فیلم ساخته شده از بدبختی‌های‌شان گفته شده مثلا یک هنرمند معتاد شده یا خیانت دیده یا… اما هنرمند دردهای دیگری هم به جز این‌ها دارد. ممکن است یک هنرمند درد بالا و پایین رفتن از پله داشته باشد و درد یک خواننده همیشه مجوز گرفتن یا نگرفتن نیست، گاهی درد هنرمند آدم‌های دوروبرش است، یک عده فکر می‌کنند دوروبر هنرمندها همیشه گل و بلبل و حوری است ولی واقعا این‌جوری نیست، یکسری آدم‌ها دوروبر هنرمندها وجود دارند که از صدتا جذامی بدتر هستند که مردم آن‌ها را نمی‌بینند.


بازیگری یا خوانندگی؟



قطعا خوانندگی بهتر از بازیگری است، من به این قضیه یقین دارم، دنیای موسیقی یک دنیای دیگر است. چندوقت پیش آقای امینی به من گفت: «در زندگی‌ام حسرت هیچ‌چیزی را نخورده‌ام. همه‌چیز داشته‌ام. تنها حسرتم این است که اگر بلد بودم یک‌ ساز بزنم حتما فیلم بهتری می‌ساختم، دنیایم بهتر بود و زندگی بهتری داشتم.» شنیدن این حرف از آدمی که عمرش را برای سینما گذاشته نشان می‌دهد که موسیقی یک دنیای دیگر است. دنیای بازیگرها هم برای من قابل احترام است، من مهمان آن‌ها هستم، نه خوش‌نشینی خواهم کردم و نه دوست دارم خوش‌نشینی کنم. وادی بازیگری منزلگاهی نیست که من دوست داشته باشم در آن بمانم. از این مهمانی و از مهمان بودن در این فیلم لذت می‌برم.


خواندن یک برداشت دارد



روی استیج رفتن خیلی سخت‌تر از جلوی دوربین رفتن است. جلوی دوربین باید با تفکر و نگاه فرد یا افراد دیگری بروی ولی روی استیج با لبخند و اخم زنده مردم مواجه می‌شوی، هرچه هست همانجاست، همه‌چیز یک برداشت بیشتر ندارد و همه‌چیز را باید بسپاری به عقیده و طرز تفکر آدم‌ها. بار اولی که رفتم روی استیج را کاملا به یاد دارم. البته نمی‌شود اسم آن را استیج گذاشت چون برای ۴۰۰ دانش‌آموز در مدرسه‌ای واقع در بندرعباس خواندم. آن‌جا قرار بود قرآن بخوانم، وقتی پشت میکروفن قرار گرفتم دیدم نمی‌توانم بخوانم. به همین دلیل پشتم را به جمعیت کردم! ولی از همان نخستین بار نگران استیج نبودم بلکه نگران مدیریت روی استیج بودم. به‌نظر من خواننده‌ای که روی استیج می‌رود و کار خوب می‌خواند کار شق‌القمری نکرده است چون خواننده باید درست بخواند اگر نخواند یک بحث دیگر است. ولی حواشی استیج را نگه داشتن و مدیریت آن و از همه مهم‌تر مشخص کردن عقاید کسانی که برای شنیدن صدایت می‌آیند مهم است؛ کسی که به خاطر خواننده موردعلاقه‌ای زحمت و هزینه به کنسرت آمدن را به دل می‌خرد با یک کلمه کوچک آن خواننده دنیایش این‌ور و آن‌ور می‌شود و رهایت می‌کند یا برعکس آن هم امکان‌پذیر است.


چرا صدای من را گوش می‌دهید؟



۴ ترانه در این فیلم می‌خوانم، ۲ تای آن‌ها را خانم زنگنه سروده و دوتای دیگر را خودم گفته‌ام. این فیلم داستان زندگی من نیست. نکته‌هایی از زندگی یک آدم است با شرایط خاص فیزیکی و فکری، محیطی و زندگی که آمده و به نقطه‌ای رسیده که محبت مردم را دارد. چندوقت پیش یک ای‌میل داشتم که یکی از دوستانم از من پرسیده بود شما چرا فکر می‌کنید زندگی‌تان آنقدر جالب است که می‌تواند فیلم شود؟جواب این دوست را همین الان می‌دهم، زندگی رضا صادقی به شخصه واقعا جالب نیست، زندگی آن آدمی که تو صدایش را گوش می‌دهی جالب است و این‌که اصلا چه اتفاقی افتاد که تو الان صدایش را گوش می‌دهی؟


جنوبی‌ها در «بی‌خداحافظی»



محمدرضا فروتن دوست قدیمی و چندساله من بود و همیشه حتی قبل از اینکه با او آشنا شوم کارهایش را دوست داشتم و وقتی که خواستم با کسی برای حضور در این فیلم مشورت کنم، نخستین کسی که به‌نظرم رسید او بود. فروتن گفت:‌ «بازیگری تجربه جالبی است، قبول کن.» آن موقع هنوز قرار نبود نقش مقابلم را او بازی کند و بعدا این قضیه یک‌دفعه رخ داد. اتفاق جالبی که در این پروژه افتاد این بود که تعداد زیادی از عوامل این پروژه جنوبی هستند؛ صدابردار، تصویربردار و خیلی‌های دیگر. این جنوبی بودن خیلی به من کمک کرد و لذتی به من داد که آن‌‌طرفش ناپیداست (باخنده) و بماند که تمام این دوستان نگاه‌شان این است که این فیلم باید خوب شود.


زندگی در طبقه ششم



من تنها از بندرعباس به تهران آمدم و قصه این ۳ دوست که از بندرعباس می‌آیند و در فیلم به تصویر کشیده می‌شود زاده تخیل نویسنده است، من زمانی که‌ از بندرعباس آمدم با یک زندگی سخت مواجه شدم، یادم است که آن‌موقع مجبور شدم در یک خانه در خیابان اسکندری جنوبی که در طبقه ششم بود ساکن شوم، خانه‌ای که آسانسور نداشت و بالا رفتن از آن پله‌ها برای من خیلی سخت بود ولی همه این‌ها گذشت. بعد هم وقتی شروع کردم به ضبط کارهایم قدرت این را نداشتم که نوازنده‌های خوبی برای کارم بیاورم و به همین دلیل بیشتر سازها را خودم می‌زدم ولی یکسری از دوستان خوبم کنارم بودند و من را درک می‌کردند مثل پیمان عیسی‌زاده و مجتبی شکاری.

حواشی و قصه این فیلم هم می‌خواهد این را بگوید که. یک خواننده که به جایی رسیده، زندگی‌اش دستخوش اتفاق‌هایی بوده است و این‌طور نیست که آره فلانی آمد و همه به او حال دادند تا خواننده شود.



برای نخستین‌بار آبی پوشیدم



در این پروژه برای نخستین‌بار رنگ آبی بر تنم کردم آن هم زمانی که سکانس بیمارستان را داشتیم. پوشیدن لباس آبی واقعا خیلی حس بدی به من داد. خیلی سخت بود که بعد از این همه سال مشکی پوشیدن یک لباس رنگی بپوشم. واقعا دلم نمی‌خواهد لباس رنگی بپوشم حتی در تنهایی‌هایم. من با مشکی راحت‌تر هستم؛ یک‌جورهایی با آن خوبم، آبی رنگ خوبی است اما رنگ مشکی بهتر است. در قصه این فیلم اصلا گفته نمی‌شود که چرا من مشکی می‌پوشم و سعی کردم به حواشی که به‌خودم ربط دارد اشاره نشود، چون من به‌خودم این حق را نمی‌دهم که چنین مسائل شخصی را فیلم کنم و دلیلی برای این‌کار نمی‌بینم.

مشکی پوشیدن برای من یک پرچم است، من تا به حال به کسی اصرار نکرده‌ام که مشکی بپوشد، مشکی پوشیدن مال من است، نگاه من است و برای تثبیت تفکر رضا صادقی است. اصلا برایم مهم نیست که اسمی از رضا صادقی می‌ماند یا نه ولی رسم رضا صادقی با این رنگ می‌ماند. شاید بعدها بگویند که یک نفر بود که وقتی همه از نقض اتفاقات می‌ترسیدند یکهو سر بلند کرد و گفت: «مشکی رنگ عشق است.» این‌که همه می‌گویند مشکی رنگ غم و عزاست من می‌گویم نیست و این را ثابت کردم، من می‌خواهم بگویم مردم همه چیز را الکی قبول نکنند اگر گفتند رضا صادقی آدم خوبی است قبول نکن اگر هم گفتند آدم بدی است باز هم قبول نکن و اول برو تحقیق کن، بعد قبول کن. من خسته شده‌ام و واقعا بریده‌ام از این تفکر منفی‌گرایی که بعضی وقت‌ها می‌بینم؛ دوست دارم از این رنج فرار کنم.



من یک چاه نفت  هستم



این را هم برای نخستین‌بار می‌گویم که هرکسی به ما در بطن موسیقی حال داد برای حال خودش بود یعنی هیچ‌کس برای چشم و ابروی من کاری نکرد البته به جز یکسری آدم که اهل موسیقی بودند مثل نوازنده‌ها و تنظیم‌کننده‌ها اما افرادی که در حواشی هستند بدون تعارف فقط به خاطر خودشان جلو آمدند؛ رضا صادقی برای خیلی‌ها در حکم یک چاه نفت سیار بود، این خیلی‌ها در این چاه را باز کرده و استفاده می‌کردند. آخرش هم خودم می‌گفتم درش را ببندید که لااقل خشک نشوم (باخنده). مردم فکر نکنند که یک خواننده خوش خوش‌شان می‌آید و یک نفر به او پول می‌دهد که بخواند، حداقل برای من اینگونه نبوده است. مقوله این فیلم هم همین است و می‌گوید اگر قرار است کسی به نتیجه‌ای برسد به این سادگی‌ها نیست.



من با بال شکسته پریدم



هرآدمی که موفقیت خود را نبیند موفق نمی‌شود. من وقتی از بندرعباس آمدم این روز را می‌دیدم. وقتی شایدها تبدیل به بایدها شوند به نتیجه می‌رسی. حواشی زیادی برای من ساختند به‌خصوص وقتی این فیلم شروع شد. درضمن پیشنهادهای زیادی برای بازی به من شد که من خودم گفتم خنده‌دار است که این پیشنهادها را به من می‌دهید. من همیشه می‌گویم: «پریدن سخت است تا وقتی که دست آدم‌ها سنگ است، اگر هم دونه می‌پاشند یک جای کار می‌لنگه.»

من با بال شکسته پریدم و با بال شکسته پرگشودن هنر است این را همه پرندگان می‌دانند. کسی به من پول بیلبورد پرکردن در شهر را نداد،  کسی برایم اتفاق خوب پیش نیاورد. هنوز هم در تهران و در مقوله تهیه‌کنندگی مقوله شهرستانی یا تهرانی بودن وجود دارد، الان را نبینید که رضا صادقی، رضا صادقی است؛ من خوب به یاد دارم که در همین تهران در یک کلاس نشسته بودم، یکی که کنارم بود زد به پشتم و گفت: «تو اینجا چه‌کار می‌کنی؟ یک مشت شهرستانی تهران را پر کرده‌اید که چی؟!»

آن حرف‌ها هنوز هم هست و هنوز خیلی از ذهنیت‌ها رشد نکرده است.


من فقط بلدم نقش خودم را بازی کنم



بازی کردن برای من تمام شد و امید دارم که مطمئن این حرف را بزنم؛ نه این‌که بازی در این فیلم بد بوده باشد، نه اما وقتی به‌خودم نگاه می‌کنم می‌بینم من فقط بلدم نقش خودم را بازی کنم نه کسی دیگر را. در این فیلم اسمم رضا صادقی است و فکر هم نمی‌کنم این رضا صادقی به درد فیلم دیگری بخورد. من دنیای موسیقی‌ام را خیلی بیشتر دوست دارم. یک جاهایی می‌خواستم زیرکارم بزنم چون ترسیده بودم ولی بعدش با همراهی تمام دوستانم در این فیلم ترسم ریخت. به پیام دهکردی گفتم تو نمی‌توانی به من بازیگری یاد بدهی، او هم حواشی کار را به من گفت و من در این فیلم یک کارهایی کردم که هیچ‌وقت دوست نداشتم مثلا پوشیدن لباس آبی یا بحث کردن با یک دوست و…


منتظر کنسرت بعدی من باشید



این جلوی دوربین رفتن برای من خیلی مفید بود، از این به بعد ببینید رضا صادقی روی استیج چه می‌کند، من جرات پیدا کردم شاید در آن حد که خیلی راحت بتوانم با یک سر تراشیده روی استیج بیایم و بخوانم، اعتماد به‌نفس داشتم شاید هم یک خرده زیادی داشتم. بعضی کارها هستند که شاید در فرمت آدم نباشند اما بعد از بازی در این فیلم دیدم می‌شود به خیلی کارها و رفتارها فکر کرد، مثلا چیزی که در این فیلم باعث شد آن را در خودم اصلاح کنم این بود که من در حرف زدن خیلی از کلمات را می‌‌خوردم ولی اینجا فهمیدم باید کلمات را درست و واضح تا آخر بگویم.



حرف آخر



واقعا از همه دوستانم در دنیای سینما و بعد از همه آدم‌هایی که دوست من نیستند ولی من به حکم دیدن تصویرها‌ی‌شان آن‌ها را می‌شناسم عذر تقصیر دارم، من فقط در دنیای آنها یک مهمان بودم و ممنونم که من را به مهمانی پذیرفته‌اند. از مردم خواهش می‌کنم ماجرای این فیلم را ببینند نه بازی رضا صادقی را؛ این فیلم داستان زندگی من نیست اما یک گوشه‌هایش به‌صورت خیلی خاصی زندگی من است مثلا مسائل عاطفی گذشته‌اش یا مسائل معشیتی اوایل حضور و یکسری جاهای خوبش.

اختصاصی مجله اینترنتی برترین ها Bartarinha.ir

مجله اینترنتی برترین ها


مجله اینترنتی برترین ها سبک زندگی سلامت دکوراسیون موفقیت کودک


دی ۳۰م, ۱۳۹۰ | 5 | دسته: خانواده
برچسب ها: ، ، ، ، ، ،

مهدی هاشمی بدون جنجال و حاشیه!

برترین مجله اینترنتی ایران


با بیش از ۴۰ سال تجربه بازیگری در تمام عرصه‌های هنری، ناگهان نقش نادر سیاه‌دره خُل‌وضعی را در فیلم «هیچ» بازی می‌کند که همه انگشت به دهان می‌مانند؛ «امیرقاسم» فراموشی‌گرفته‌ای را در «آلزایمر» بازی می‌کند که اگر ندانی و نشناسی‌اش، واقعا باور ‌می‌کنی داری زندگی ‌یک آدم ‌خوشحال و کودک‌سرشتِ آلزایمری را می‌بینی که هر جا باشد خوش است. کارا‌کتر «آقا یوسف» بازنشسته‌ را هم بازی می‌کند که برای ارتزاق و گذران زندگی خودش و دخترش، حاضر است کف زمین خانه‌های مردم را دستمال بکشد، شیشه‌ها را بشوید و…  ‌‌راجع به «مهدی هاشمی‌» حرف می‌زنیم، کسی که می‌گوید اگر بازیگر نتواند نقش‌های جدید و جالب را بازی کند که دیگر بازیگر نیست؛کسی که می‌گوید در همه سال‌هایی که سیمرغ را به من ندادند هم گفتم حتما حقم نبوده؛ کسی که می‌گوید شانس آوردم بازیگر شدم! ‌‌گفت‌وگوی‌مان با «مهدی هاشمی» ‌زمانی انجام شد که برای آرامش روح و روانش به جنگل‌های تُویر شمال ایران، در خانه‌ای که برای خودش ساخته، جایی که هنوز نه خبری از آب و برق است و نه تکنولوژی، پناه برده بود و در تاریکی و سکوت مطلق با ما حرف می‌زد.

تلویزیون، من را از سینما دور کرد



بعد از مجموعه‌های «معجزه خنده» و «روزگار قریب»، در سینما کار نکردم اما اینگونه نبود که درکل از کار تصویری فاصله بگیرم؛ در آن سال‌ها «طلسم‌شدگان» داریوش فرهنگ، «چراغ جادو»ی همایون اسعدیان که یک سال و نیم طول کشید، «هزاران چشم» و «دکتر قریب» کیانوش عیاری، «کارآگاهان» حمید لبخنده و همچنین یک سال کار با دانشجویان تئاتر را تجربه کردم اما در سینما کاری انجام نمی‌دادم؛ البته دلیل دوری‌ام از سینما به خاطر حضور در کارهای تلویزیونی چند ساله بود که باعث می‌شد دیگر وقتی برای کار در سینما برایم باقی نماند، ضمن این‌که پیشنهادهای سینمایی که گهگاه داشتم، چنگی به دل نمی‌زدند و برای من زیبایی نداشتند. همواره گفته‌ام اگر کاری خوب باشد، تفاوتی برایم نمی‌کند در کدام عرصه باشد؛ تئاتر، سینما و تلویزیون، هر جا باشد حضور خواهم یافت اما واقعیت این است که اولویتم حضور در فیلم سینمایی است.


منتظر جایزه نباشید



زمانی که در جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم «۲ فیلم با یک بلیت» سیمرغ را گرفتم، داوران جشنواره اکثرا از دوستانم‌ بودند، با وجود این وقتی سال گذشته دوباره سیمرغ جشنواره فجر را گرفتم، با این‌که باز هم دوستانم داوران جشنواره بودند، تعجب کردم جایزه را به من دادند (خنده!) فکر می‌کنم سال گذشته داوران به من یک نوع سمپاتی یا علاقه داشتند. شخصا جوایز را با وجود این‌که خیلی خوشحال‌کننده هستند، زیاد جدی نمی‌گیرم! البته منکر اهمیت داشتن جایزه برای بازیگران نمی‌شوم؛ وقتی بازیگری از جشنواره‌ای جایزه نمی‌گیرد، خیال می‌کند حالا چه خبر است اما وقتی این اتفاق برای بازیگر می‌افتد، می‌بیند آنچنان خبری هم نبوده! بزرگانی در سینمای جهان بوده‌اند که در دوران بازی‌شان حتی یک جایزه هم نگرفته‌اند اما هیچ‌گاه از اهمیت‌شان کاسته نشده. نمی‌توان منکر خوشحال‌کننده بودن جایزه و تایید بازی شما توسط منتقدان و مردم شد ولی یک بازیگر نباید هیچ موقع فقط منتظر جایزه باشد بلکه باید کارش را تمام و کمال و با کیفیت بالا انجام دهد. متاسفانه برخی همکاران را می‌بینم که خیال می‌کنند جایزه و سیمرغ خیلی مهم هستند و وقتی جایی مورد تقدیر قرار می‌گیرند، می‌گویند بالاخره حقم را گرفتم و از این حرف‌ها! این‌ها اشتباه است؛ در وهله اول کار باید برای خود هنرمند، بعد سینماشناسان، منتقدان و مردم اهمیت داشته باشد البته منظورم از مردم، آن دسته‌ای است که سطح شعور بالاتری در سینما دارند، نه عامه‌ای که زیاد درگیر این عرصه نیستند.



سیمرغ هم نمی‌بردم ناراحت نمی‌شدم



از آنجا که در جشنواره‌ها هیچ‌وقت فرصت نمی‌کنم تمام فیلم‌هایی که در بخش مسابقه شرکت کرده‌اند را ببینم،  اگر جایزه یا سیمرغی نبر‌م‌ ناراحت نمی‌شوم چون مطمئنا بازیگری بوده که بهتر از من بازی کرده. از همه مهم‌تر این‌که انتخاب بازیگر برتر، یک کار سلیقه‌ای است و هیچ‌کس دخالتی در آن ندارد اما این‌که سال گذشته سیمرغ جشنواره را من بردم، شاید به خاطر ارادت و رفاقتی بوده که با دوستان داشته‌ام، وگرنه همکارانی داشته‌ام که بهتر از من بازی کرده باشند. در هر صورت از این‌که مورد تایید قرار گرفتم، خوشحالم و از همه متشکر.


این شایعه است!



این‌که می‌گویید هر فیلم یا سریالی که می‌خواهد ساخته شود، حتما یک نسخه از فیلم‌نامه‌اش قبل از ساخت در منزل من پیدا می‌شود، اگر صحت داشت بسیار خوشحال می‌شدم(خنده). اگر چنین اتفاقی هم بیفتد، تاییدش نمی‌کنم. آدم سعی می‌کند یک مرز و آبرویی برای خودش درست کند و نباید به راحتی آن را از دست بدهد. تا حالا اتفاق نیفتاده از بازی در کاری پشیمان شوم اما پیش آمده قبل از این‌که برای بازی در کاری به توافق برسم، بدانم که قرار است در یک کار متوسط یا زیر متوسط بازی کنم! اجازه بدهید اسم کاری را نبرم چون همه کارگردان‌های‌شان از دوستانم هستند.


تحقیق کردم تا بدانم آلزایمری‌ها چگونه هستند



وقتی می‌خواهم نقشی را بازی کنم، تمام کاراکترهایی که تا آن روز بازی کرده‌ام را فراموش می‌کنم و خودم را دربست در اختیار آن نقش می‌گذارم. برای بازی در آلزایمر که یک مورد خاص بود، از دوست عزیزم «امید رستگار» خواهش کردم یک تحقیق وسیع و جامع درباره بیماری «آلزایمر» انجام دهد و او نیز این کار را برای من انجام داد. در فیلم «آلزایمر»، جزو آن‌ دسته افرادی بودم که بر اثر یک ضربه دچار «آلزایمر» شده بود؛ ‌آلزایمر ممکن است ناشی از زوال عقل یا پیری یا چیز دیگری باشد اما در این فیلم قرار بود نقش کسی را بازی کنم که بر اثر ضربه دچار درصد زیادی فراموشی شده اما کم‌وبیش یک چیزهایی هم یادش می‌آید. برای درست درآوردن این کاراکتر، شروع کردم به تحقیق که اصلا حافظه در کدام قسمت سر قرار دارد و به‌صورت علمی این موضوع را بررسی کردم، چون اگر این کارها را انجام نمی‌‌دادم، مطمئنا کاراکتر «امیر قاسم» را اشتباه بازی می‌کردم. این کاراکتر نشانه‌های بسیار ریزی داشت، مثلا اگر دستم را روی سمت راست سرم می‌گذاشتم، مردم یا کارشناسان نمی‌گفتند آقای هاشمی حافظه که سمت راست سر قرار ندارد؟ به همین دلیل تحقیقات گسترده‌ای روی این کاراکتر انجام دادم تا اشتباهی انجام ندهم. بازیگر در هر کاری باید آنقدر خالی باشد که بتواند روح نقشی که نویسنده نوشته و کارگردان توضیحات تکمیلی‌اش را داده و او‌ قرار است بازی کند را  درون خود جای دهد.



غیرمجاز دلپذیر من!



وقتی با یک کارگردان جوان ۳۵ ساله به نام «مصطفی کیایی» برخورد کردم، دیدم چقدر استعداد در او وجود دارد، به همین دلیل سر فیلم «غیر مجاز» احساس می‌کردم دارم یکی از ایده‌آل‌ترین فیلم‌های زندگی‌ام را بازی می‌کنم. با وجود این‌که ‌این فیلم در مردادماه گرم تهران و در شهرک دفاع مقدس فیلمبرداری می‌شد و در یک جهنم واقعی بازی می‌کردیم و از زمین و آسمان آتش می‌بارید اما لذتی که از حضور در فیلم این کارگردان می‌بردم، به همه چیز می‌ارزید. گروه ۴۰-۳۰ نفره «غیرمجاز»، با وجود تمام سختی‌هایی که داشتند یک زندگی ۲ماهه دلپذیر را تجربه کردند.



تفاوت‌ نقش‌ها در «هیچ» و «آلزایمر»



کاراکتر «نادر سیاه‌دره» در فیلم «هیچ» مابه‌ازای واقعی داشت؛ بچه که بودم، آدمی را دیدم که در یک ساعت، ۷۰تا تخم‌‌مرغ پخته خورد! خیلی‌‌ها در زندگی‌شان ‌‌چنین بیمارانی را دیده‌اند، ولی در «آلزایمر» از آنجا که «احمدرضا معتمدی» معلم فلسفه است و خودش هم نویسنده و کارگردان فیلم، زیاد خودش را دربند واقعیات نکرد. «امیرقاسم» با وجود ابتلا به فراموشی، شعبده‌بازی هم می‌کند، بنابراین ممکن است این سوال پیش بیاید که آقا مگر کسی که آلزایمر دارد می‌تواند شعبده‌بازی هم بکند؟ بنابراین در «آلزایمر» مقداری عنصر تخیل نیز وجود دارد. منظورم این است که برای بازی کردن این نقش در «آلزایمر» مابه‌ازای واقعی نداشتم و باید نقش کسی را بازی می‌کردم که فراموشی دارد، خوش‌خیال است، از همه چیز خوشحال می‌شود، کودک‌وار از هر حادثه‌ای استقبال می‌کند، دنبال مامن می‌گردد و علاوه بر همه اینها هنر شعبده‌بازی نیز دارد!



‌با کاراکترهایم، قله‌ها را فتح می‌کنم



در جواب این‌که می‌گویید چرا خیلی از بازیگران سینمای ایران بازی در نقش‌هایی مثل «هیچ» یا «آلزایمر» را قبول نمی‌کنند، ‌حالا به هر دلیل‌، باید بگویم حرفه و شغل من بازیگری است، برای این کار تربیت شده‌ام و امروز بیش از ۴۰ سال است که دارم در سینما، تلویزیون و تئاتر کار می‌کنم، بنابراین باید از نقشی که در ذهن خودم ‌علامت سوال به‌وجود آورده و در مقابلم قرار دارد استقبال کنم. باید تمام سعی و توانم را برای ملموس و باورپذیر کردن آن به کار بگیرم وگرنه همه می‌توانند نقش‌های معمولی را بازی کنند!


با اینا خستگیمو در می‌کنم



الان که با شما گفت‌وگو می‌کنم، بالای جنگل‌های «تُویر» هستم. کنار جنگل جایی را برای خودمان درست کرده‌ایم که هنوز حتی برقش هم نیامده و بدویتی دارد که یادگار زمان کودکی من است و الان در تاریکی مطلق با شما صحبت می‌کنم. آن زمان‌‌ تابستان‌ها گاهی به همراه خانواده می‌رفتیم ساحل چمخاله که این‌جا، بوی آن‌جا را می‌دهد و من را یاد بچگی‌هایم می‌اندازد. اینجا دریا ندارد اما وقتی فشار کار یک مقدار اذیتم می‌کند، به اینجا پناه می‌آورم. صبح‌ها صدای پرندگان را می‌شنوم، گوش‌هایم را برای شنیدن هیچ صدایی و سکوت مطلق تیز می‌کنم، صداهای پرندگان، سگ‌ها و همه موجوداتی که این‌جا زندگی می‌کنند را به وضوح و جدا جدا می‌شنوم و معنای طبیعت را لمس می‌کنم، چون در شلوغی شهر خیلی همه چیز قاطی شده! به غیراز آلودگی چشمی و تصویری، آلودگی صوتی هم روح و روان مان را آزار می‌دهد. انسان‌هایی که در شهر زندگی می‌کنند، انسان‌های تکه‌تکه‌اند، یکپارچه نیستند و مانند جام بلوری می‌مانند که ترک برداشته‌اند! به همین دلیل است که همچنان بهترین و بکرترین پناهگاه برای انسان‌های شهری، طبیعت است. شاید همین اتفاقات است که موجب شده به محض این‌که ۲ روز تعطیلی پیش می‌آید، صف طویل اتومبیل‌ها به سمت دامنه طبیعت کشیده می‌شود؛ چیزی که ‌شهرنشینان از آن محروم‌ هستند.



گروه خونی‌ ما ۲ نفر به‌هم می‌خورد



همه چیز زندگی من و «داریوش فرهنگ» با هم است(خنده)؛ از رفاقت و کار بگیرید تا‌ بازی و تفریح و ورزش. به قول خودش «ما دوستان گرمابه و گلستان یکدیگریم.» حتی بارها اتفاق افتاده سر همکاری در فیلمی به این نتیجه رسیده‌ایم که اگر با هم کار نکنیم بهتر است. رفاقت‌مان اصلا دلیلی برای حضور همیشه من در کارهای «داریوش فرهنگ» یا همکاری مداوم‌مان با هم نیست، دوستی‌مان سر جایش، کارمان هم سرجایش. رفاقت من و «داریوش فرهنگ» از ۴۰ و خرده‌ای سال پیش، زمانی که دانشجوی سال اول بازیگری بودیم شروع شد و خوشبختانه تا امروز هم پابرجا مانده است؛ ما ۲ نفر گفت‌وگوهای بی‌پایانی راجع به سینما و تئاتر داریم، اگر ناخواسته به یک میز بیلیارد بربخوریم، ممکن است ۳-۲ ساعت سرگرم بازی با یکدیگر شویم و اصلا متوجه نشویم زمان چگونه گذشته، وقتی به استخر می‌رویم زمانی به‌خودمان می‌آییم که  ۲ – ۳ ساعت است در حال شنا کردن هستیم! این‌ها نشان می‌دهد، ما ۲ نفر گروه خونی‌مان به هم می‌خورد، البته طی این ۴۰ سال بعضی اوقات از دست یکدیگر دلخور هم شده‌ایم و همیشه همه چیز گل و بُلبُل نبوده، بالاخره این هم بخشی از کار است! (خنده)


نه اجازه گرفت، نه ما مجبورش کردیم



اجازه گرفتن برای قدیمی‌ترها بود یا در خانواده‌هایی که سنت‌های کهن خیلی رعایت می‌شود، اصلا در حرفه ما چیزی به اسم اجازه گرفتن وجود ندارد که کسی بخواهد با اجازه دیگری بازیگر شود؛ زمانی هم که «نورا» دخترم ‌قصد داشت وارد این حرفه شود، چیزی به اسم اجازه گرفتن وجود نداشت چون جوان وقتی به ۲۰ سالگی می‌رسد، دیگر خودش باید راهش را انتخاب کند، نقش من و مادرش فقط در حد کسانی بود که می‌توانند مشاوران و کمک‌کننده‌های خوبی برایش باشند و در همه حالت از او پشتیبانی کنیم، وگرنه هیچ وقت اجباری در کار وجود ندارد که بخواهیم نظرمان را تحمیل کنیم! من هنوز در مورد خودم نمی‌دانم آیا راه درستی را آمده‌ام یا نه، چه برسد به این‌که بخواهم بگویم دخترم راه درستی انتخاب کرده یا نه!


‌در ناکجاآباد زندگی می‌کنیم!



همیشه درباره خودم گفته‌ام چون کار دیگری جز بازیگری بلد نیستم، وارد این حرفه شده‌ام اما در جواب این‌که می‌گویید، زندگی خانوادگی‌ام با توجه به هنرمند بودن همسرم (گلاب آدینه) و دخترم (نورا هاشمی) سختی‌های زیادی دارد، باید بگویم نه، اصلا اینطوری نیست و ما هم مثل همه مردم زندگی معمولی خودمان را داریم. ما زندگی سختی نداریم، زندگی سخت را خانواده‌هایی تجربه می‌کنند که برای زندگی کردن پول ندارند. در گذشته وقتی ‌افسران ارتش را به ماموریت به مناطق دوردست می‌فرستادند، یا خانواده‌های‌شان را با خود می‌بردند یا مجبور می‌شدند تنها به آن ماموریت بروند و گاهی نیز ناچار می‌شدند ازدواج‌های دیگری را صورت دهند. نمی‌خواهم بگویم بازیگری به اندازه زندگی آن افسران سختی دارد اما بازیگر در ناکجاآباد زندگی می‌کند؛ یکهو می‌بینید بازیگر از نظر مکانی مجبور می‌شود چند ماهی به نقطه‌ای دورافتاده یا اصلا جغرافیای دیگری سفر کند یا اصلا مجبور می‌شود چند وقتی را با روحیه دیگری زندگی کند. بازیگر چه از لحاظ جسمی و چه روحی، شخصی است که مکان ثابتی برای زندگی ندارد! درست است که بازیگران هم خانواده دارند اما اگر خیلی حرفه‌ای باشند، ناگهان می‌بینید در ناکجاآباد زندگی می‌کنند. هر حرفه‌ای سختی‌های خودش را دارد، بازیگری هم یک حرفه است. بله، بعضی نقش‌ها هست که طرف راه می‌رود، دوربین هم همان‌ را می‌گیرد و چون قیافه خوبی دارد، اسمش را بازیگر می‌گذارند، این کار آسان است! (خنده) قدیم‌ها که بازیگرها راه می‌رفتند و دوبلورها به جای‌شان حرف می‌زدند، آن‌که خیلی آسان‌تر بود، حتی یک نفر هم به جای‌شان آواز می‌خواند!


وقتی حالم خوب می‌شود



تنها چیزی که شاید حتی فکر کردن به آن هم می‌ترساندم، بی‌پولی است چون اصلا اهل قرض گرفتن از دیگران نیستم و وقتی این اتفاق برای من می‌افتد، گیج می‌شوم و اعتماد به نفسم را از دست می‌دهم. البته بی‌پولی را زمانی که جوان بودم تجربه‌ کرده‌ام و دیده‌ام آنقدرها هم ترسناک نیست و ‌خیلی عادی است ولی حالا که یک مقدار سنم بالاتر رفته، حتی از فکر کردن به آن هم می‌ترسم و این حس ترس همیشه با من هست؛ مثل ترس از تصادف در جاده که با خیلی‌ها همراه است. از بس راننده‌ها در جاده‌ها تند می‌روند و ایران هم از نظر تصادف رتبه اول در دنیا را دارد، همیشه می‌ترسی از این‌که یک‌دفعه ماشین‌ها با هم شاخ به شاخ شوند و…. از حادثه برای عزیزان و نزدیکانم هم به‌شدت واهمه دارم و همیشه از این می‌ترسم که خودم و مردم کشورم روزی در نابسامانی و فقر به سر ببرند. اصلا وقتی بفهمم اتفاق‌های بد زندگی کم می‌شود، حالم خوب می‌شود. ما در جهان پر از مشکلی زندگی می‌کنیم که اگر چیزی از بدی‌هایش کم بشود، خوشحال می‌شوم. از طرفی چون شنا هم می‌کنم، وقتی در آب هستم، ۲ ساعت نرمش‌های بدنی انجام می‌دهم، معلق می‌زنم و انواع و اقسام کارهای بدنی را در آب انجام می‌دهم چون وقتی در آب هستم، علاوه بر این‌که خودم را شست‌وشوی بیرونی می‌دهم، ‌شست‌وشوی درونی‌ هم می‌شوم چون در فضایی زندگی می‌کنیم که به محض این‌که حتی چند دقیقه ‌راه می‌رویم، تمام هیکل‌مان پر از کثیفی می‌شود، چه ظاهر و چه باطن!


شانس آوردم بازیگر شدم



این‌که یکی از بزرگ‌ترین علاقه‌های زندگی من رانندگی طولانی‌مدت آن هم تنهایی در جاده‌ است، مربوط به روحیه‌ام می‌شود و همیشگی نیست بلکه بعضی اوقات دوست دارم این کار را تجربه کنم.

شاعر بزرگی گفته «کوه و بیابانم آرزوست» این هم یک خواسته و آرزوست، شاید طرف برود کوه و بیابان، همان روز اول بترسد و از آرزویش پشیمان شود! در همین مجله زندگی ایده‌آل چند وقت پیش گفته بودم که چون خودم را در مشاغل کارمندی و عادی نمی‌دیدم، دنبال شغل‌های آزاد و باز می‌گشتم و به این نتیجه رسیده بودم که رانندگی، شغل آزادتری نسبت به سایر مشاغل است. رانندگی کامیون در جاده‌ها، آزادترین شغل ممکن در دنیاست که می‌توانی تنهایی به هر آنچه دوست داری فکر کنی و دیگر کسی نیست به شما بگوید حتما باید این ساعت بیایی سرکار، آن ساعت بروی و در اختیار خودت هستی.

 واقعا شانس آوردم بازیگر شدم چون بازیگری حرفه‌ای است که تنوع زیادی دارد، در واقع منِ بازیگر هیچ شغلی ندارم ولی همه مشاغل را دارم! چون نقش‌های مختلفی به ما پیشنهاد می‌شود و این ما هستیم که باید انتخاب کنیم و مسلما نقشی را که دوست نداشته باشیم، انتخاب نخواهیم کرد. در واقع می‌خواهم بگویم در هنر آزادی وجود دارد. راننده کامیون شدن را دوست داشتم چون برای خودت آزادی، در اختیار خودتی و تنهایی می‌توانی برای خودت به هر چیزی دوست داری فکر کنی.




روزی که قرار است بروم سر فیلمبرداری، ۵صبح بیدار می‌شوم، لباس پوشیده و حاضر روی کاناپه خانه‌ام دراز می‌کشم تا راننده بیاید دنبالم و بروم سر کارم اما وقتی سر فیلمی نیستم، شب و روزم قاطی است! گاهی می‌بینی شب تا صبح بیدارم، بعد صبح می‌خوابم تا ظهر! یعنی زمان برای من کله‌پا می‌شود! روزهایی هم می‌روم سراغ کتاب‌ها و روزنامه‌هایی که فرصت نکرده‌ام بخوانم‌شان.

اختصاصی مجله اینترنتی برترین ها Bartarinha.ir

مجله اینترنتی برترین ها


مجله اینترنتی برترین ها سبک زندگی سلامت دکوراسیون موفقیت کودک


دی ۲۹م, ۱۳۹۰ | 6 | دسته: خانواده
برچسب ها: ، ، ، ،

این حلقه‌ های گل زنانه و استثنائی

برترین مجله اینترنتی ایران

حلقه گل فقط برای تزئین سال نو مسیحیان کاربرد ندارد؛ خیلی دیگر از خانم‌ها هم دوست دارند در خانه‌شان را با این حلقه‌های زیبا تزئین کنند. این حلقه‌ها را می‌توانید از مغازه‌های مختلف فروش وسایل تزئینی تهیه کنید. علاوه‌بر این، می‌توانید خودتان این حلقه‌ها را درست کنید و با توجه به رنگ و مدل دکوراسیون منزل‌تان هر طور که دوست دارید آن را تزئین کنید. این نمونه‌ها به شما برای درست کردن گل‌های دیگر ایده می‌دهد.


  این حلقه گل به درد خانه‌های شاد می‌خورد. حلقه‌های حصیری را در خیلی از مغازه‌ها می‌توانید پیدا کنید. بعد از آن به چند برگ مصنوعی و مروارید‌های رنگی نیاز دارید که با فاصله و با چسب حرارتی روی آن بچسبانید.



   این حلقه با وسایل چوبی خانه خوب هماهنگ می‌شود و حس طبیعت به خانه شما می‌دهد. برای درست کردن آن به مقداری آجیل با پوست نیاز دارید. آن‌ها را مثل شکل روی حلقه بچسبانید و با اسپری براق، براقش کنید.



 گل‌های طبیعی همیشه حس دیگری به خانه می‌دهند. مقداری گل تزئینی پاییزی یا گل‌های مصنوعی را از فروشگاه تهیه کرده و به‌صورت کاملا پر روی حلقه سوار کنید.



  این یک ایده جالب است. می‌توانید حلقه گل‌تان را با سبزی خوردن تزئین کنید. می‌توانید از سبزی خوردن‌های مصنوعی استفاده کنید. برگ‌های سبز و بنفش برای در آشپزخانه مناسب‌ترین چیز است.



 شکلات هم ایده خوبی برای تزئین کردن حلقه گل است. روی حلقه با فاصله شکلات‌های رنگی بچسبانید، سپس فضاهای باقیمانده را با نوارهای رنگی حلقه شده پر کنید.



  اگر وسایل دکوری سرخپوستی در خانه دارید می‌توانید از این ایده استفاده کنید. حلقه را با پر بپوشانید. فقط برای این کار باید کمی حوصله داشته باشید و پرها را دانه‌دانه از پایین روی حلقه سوار کنید.



  اگر در خانه شما یا دیواری که می‌خواهید حلقه را روی آن سوار کنید رنگی باشد، می‌توانید از این طرح استفاده کنید. کاغذهای سفید را به شکل برگ کاج و چنار ببرید و روی حلقه وصل کنید.



  حلقه را می‌توانید با باریکه‌های کاغذ کادو هم تزئین کنید. کاغذ کادوهای رنگی را به اندازه نوارهای کوچک ببرید، نوارها را حلقه کنید و روی حلقه بچسبانید.



  درست کردن این مدل حلقه اصلا کار سختی نیست. می‌توانید حلقه را با نوارهای پر سبز بپوشانید و روی آن با فاصله گلوله‌های براق رنگی بچسبانید.

اختصاصی مجله اینترنتی برترین ها Bartarinha.ir

مجله اینترنتی برترین ها


مجله اینترنتی برترین ها سبک زندگی سلامت دکوراسیون موفقیت کودک


دی ۲۹م, ۱۳۹۰ | 32 | دسته: خانواده
برچسب ها: ، ، ، ، ،

۸ قاشق عسل برای زوج‌ های قدیمی!

برترین مجله اینترنتی ایران



این‌که سال‌ها پیش به دلیل علاقه‌ای که به هم داشته‌اید، تصمیم به زندگی زیر یک سقف‌گرفته‌اید، برای داشتن یک زندگی عاشقانه کافی نیست. حتی اگر تمام وجودتان پر از احساسات خوش آب و رنگ نسبت به همسرتان باشد، باز هم باید با رفتارهای‌تان این احساسات را یادآوری کنید. نه یک‌بار و نه یک لحظه، اگر به‌دنبال یک عشق همیشگی هستید، باید این حس را در تمام لحظاتی که در کنار هم هستید به جریان بیندازید. ما برای ساختن یک زندگی رمانتیک، ۸ راه را به شما پیشنهاد می‌کنیم. این روش‌ها را امتحان کنید و بعد در مورد تاثیرشان قضاوت کنید.

یک صبحانه عاشقانه



حاضر‌کردن یک صبحانه رمانتیک هزار و یک راه دارد اما یکی از دلپذیرترین راه‌هایش خوردن صبحانه در تختخواب است. اگر می‌خواهید روز شما با یک اتفاق هیجان انگیز و عاشقانه شروع شود، یک صبحانه رنگارنگ آماده کنید و وقتی که هنوز همسرتان از تختخوابش بیرون نیامده، آن را به اتاق‌تان ببرید. این موضوع می‌تواند همسرتان را تحت‌تاثیر قرار بدهد رنگ و بوی احساسی که به خرج داده‌اید را در تمام روز مشترک شما پخش کند.


ماه عسل دوباره



سفرهای ۲ نفره و یک روزه را فراموش نکنید. این سفرها نه هزینه زیادی دارند و نه نیاز است به خاطرشان مرخصی بگیرید. شما می‌توانید در همان روزهای آخر هفته، برنامه یک روز رفتن به خارج از شهر را بریزید و یاد ماه عسل‌تان را زنده کنید. یک خانه روستایی در خوش آب و هواترین منطقه دور و برتان، یک ویلای رو به دریا یا یک خانه جنگلی همگی می‌توانند برای شما یک آخر هفته رمانتیک را رقم بزنند. یادتان نرود که این قرار نیست یک مسافرت خانوادگی باشد بلکه تنها یک ماه عسل‌ یک‌روزه است و قرار هم نیست با رفتن به این سفر خودتان را ورشکست کنید بلکه باید با صرف کمترین هزینه روز رمانتیک‌تان را بسازید.


زمانی برای او



هر زمان که می‌توانید پای صحبت‌های همسرتان بنشینید و با دل و جان به او گوش کنید. صد در صد حواس‌تان باید در این لحظات متعلق به او باشد. مهم نیست که چه می‌خواهد بگوید. از احساساتش می‌خواهد صحبت کند یا این‌که خاطرات محیط کارش را تعریف کند، بگذارید این زمان‌ها فقط و فقط متعلق به او باشد و در کنار شما احساس واقعی شنیده شدن را لمس کند. همسرتان با این کار احساس می‌کند که مورد محبت شما قرار گرفته و برای‌تان اهمیت خاصی دارد، پس حین حرف‌زدن‌هایش از جای‌تان بلند نشوید و با گفتن این جمله تکراری «گوشم با توست» ‌سر کار دیگری نروید. او فقط گوش شما را نمی‌خواهد بلکه دوست دارد تنها چند دقیقه از وقت شما فقط و فقط مال او باشد.


بدانید چه انتظاری از شما دارد



این‌که او را در دل‌تان دوست داشته باشید، همه چیزی نیست که یک همسر از شما انتظار دارد. او دوست دارد ستایشش کنید و موضوعاتی که از نظر خودش مهم است را در وجود او برجسته کنید. اگر دوست دارد زیبایی‌اش را ستایش کنید یا این‌که او را به‌‌دلیل صبوری‌اش تحسین کنید. در هر حال لازم این است که به او القا کنید که یک همسر ایده‌آل است و حتی در سخت‌ترین شرایط هم شما به داشتن او افتخار می‌کنید. گذشته از عاطفه‌ای که میان شماست، همین بده و بستان‌های کلامی باعث می‌شود، عشق بیشتری به رابطه شما تزریق شود و هر دوی شما حس بهتری نسبت به این زندگی پیدا کنید.


هدیه بی‌بهانه



وقتی که تنها برای خرید بیرون می‌روید یا حتی زمانی که قصد خرید ندارید و از کنار مغازه‌ها می‌گذرید، یک کادوی کوچک برای همسرتان تهیه کنید. قرار نیست خودتان را با این کادو خریدن‌های بی‌بهانه ورشکست کنید بلکه تنها باید از این طریق محبت‌تان را به یاد یکدیگر بیاورید. به این فکر کنید که او به چه چیزی احتیاج دارد که وقت نکرده برای خودش تهیه کند یا این‌که آرزوی داشتن چه چیزی را دارد که پیش از این نتوانسته به دستش بیاورد. همچنین به یاد داشته باشید کادو خریدن برای او،‌ می‌تواند حس میان‌تان را قوی‌تر و محبت را به جریان اصلی زندگی شما هدیه کند. البته باید بدانید لزومی ندارد همه این کادو‌ها قیمت زیادی داشته باشند و نباید هم به‌خاطر این‌که کادوهای زیادی می‌خرید قبل از خرید هر چیز به قیمت پایینش فکر کنید. شما می‌توانید انتخاب‌های گران‌تر را در مناسبت‌هایی که برای‌تان اهمیت دارد تهیه کنید و کادوهای ارزان‌تر را بی‌بهانه و مثلا هر ماه یک‌بار برای همسرتان تهیه کنید.



دور از استرس



اگر همسرتان یک هفته کاری سخت را می‌گذراند، سعی کنید راهی برای آرام کردنش در خارج از این ساعات پیدا کنید. یک شام آرام و رمانتیک که قبل از بازگشتش تدارکش را دیده‌اید؛ یک موسیقی ملایم که می‌دانید همیشه با شنیدنش آرام می‌شود یا یک ناهار آخر هفته در رستوران مورد علاقه‌اش می‌توانند هدیه‌های ساده‌ای باشند که همسرتان را از فضای پر استرس هر روزه دور می‌کنند البته یک خانه پر از بوی خوش می‌تواند آرامش او را چند برابر کند. پس حتی اگر برنامه رستوران رفتن ندارید، چند شاخه گل به خانه ببرید تا بویش او را به محض آمدن آرام کند.


یک برنامه‌ریزی اقتصادی



استرس‌های مالی رایج‌ترین استرس‌های زندگی زن‌و‌شوهری است. اگر می‌خواهید همسرتان را آرام‌تر کنید و با کمک این آرامش فرصت بیشتری به احساسات‌تان بدهید، بد نیست او را با برنامه‌ریزی مالی‌تان سورپرایز کنید. مثلا می‌توانید برای پس‌اندازی که مدت‌ها پیش برای جمع کردنش تلاش کرده‌اید یک برنامه‌ریزی کنید یا این‌که در زمانی که خسته از پرداخت‌های اول ماه به خانه برگشته، با حل کردن برخی ازمشکلات مالی‌اش او را تحت‌تاثیر قرار دهید.



برای همیشه، نه یک‌بار

درست است که از این راه‌ها و بسیاری راه‌های دیگر می‌توانید زندگی مشترک‌تان را رمانتیک‌تر کنید اما دلیلی ندارد که همه اینها را در یک هفته انجام دهید یا همه‌شان را مدام تکرار کنید. بگذارید این ایده‌های عاشقانه، هفته‌ها و ماه‌هایی از زندگی شما را پرطراوت کنند و هیچ‌وقت برای شما و همسرتان عادی نشوند.

اختصاصی مجله اینترنتی برترین ها Bartarinha.ir

مجله اینترنتی برترین ها


مجله اینترنتی برترین ها سبک زندگی سلامت دکوراسیون موفقیت کودک


دی ۲۸م, ۱۳۹۰ | 5 | دسته: خانواده
برچسب ها: ، ، ، ، ،

بازاری برای جمعه های خانواده

برترین ها به نقل از هفت صبح : خرید از بساط های پهن شده روی زمین و فضاهای شلوغ و پر رفت و آمد شاید برای بسیاری از افراد به خصوص خانم ها هیجان آور باشد، یکی از بهترین گزینه ها برای این افراد جمعه بازار پارکینگ پروانه است که تمام این خصوصیات را دارد.

بعضی ها برای تفریح به اینجا می آیند و بعضی دیگر خریداران ثابت این بازار هستند. کوچک و بزرگ هم ندارد. جمعه بازار فضایی است برای گم شدن در تاریخ، از لوازم قدیمی گرفته تا صنایع دستی و لباس های کارشده را می توانید در این بازرا پیدا کنید، بازاری که تنها یک روز در هفته آن هم برای چند ساعتی برپا می شود. جمعه بازار مثل مراکز خرید تمیز و مدرن نیست. برای خرید از اینجا باید اجناس را از روی زیراندازهای پهن شده روی زمین انتخاب کنید. آن هم زمینی که جای چرخ ماشین ها بر رویش پیداست.



اگر می خواهید برای بار اول سری به جمعه بازار پارکینگ پروانه بزنید کافی است تا چهار راه مخبرالدوله بیایید. از آنجا به بعد تنها لازم است جمعیت بسیاری زیاد را که اکثر  آنها لباس های خاص با فرم و رنگ های خاص به تن دارند را دنبال کنید، اما این بهترین نقطه ماجرا است. زمانی که وارد محوطه پارکینگ می شوید ممکن است یاد لانه زنبور بیفتید چون آنقدر تعداد افرادی که در آن فضای بسته می بینید و همگی هم در رفت و آمد هستند زیاد است که شاید برایتان باورنکردنی باشد.

چطور به جمعه بازار برویم؟

از تقاطع خیابان سعدی و خیابان جمهوری که کمی به سمت غرب بیایید به پارکینگ پروانه می رسید. راحت ترین راه برای رفتن به جمعه بازار استفاده از مترو است. از ایستگاه سعدی تا ورودی پارکینگ پروانه راه کوتاهی است که می توانید در حداکثر ۱۰ دقیقه طی کنید اما راه های دیگری هم هست می توانید خیابان سعدی را به سمت جنوب بیایید. یا از اتوبوس های خیابان جمهوری استفاده کنید.

اگر می خواهید با ماشین شخصی خودتان به جمعه بازار بیایید باید کمی زودتر خودتان را به چهارراه مخبرالدوله برسانید تا بتوانید از جای پارک های خیابان سعدی البته با پرداخت هزینه پارک استفاده کنید.



 اما اگر جای پارک مناسبی هم پیدا نکردید، می توانید از پارکینگ سعدی که کمی پایین تر از خیابان جمهوری قرار دارد استفاده کنید. ورودی این پارکینگ دو هزار تومان است و هزینه کلی آن بیشتر از هزینه پارکبان می شود. جمعه بازار از ۱۰ صبح تا سه بعدازظهر برپا است و پیشنهاد ما برای بهترین خرید ساعات اولیه آن است که شما تنوع و انتخاب های زیادی خواهید داشت.

فضای جمعه بازار چگونه است؟

جمعه بازار در یک پارکینگ پنج طبقه نسبتا تاریک برپا می شود و پیدا کردن راه و راهرویی که می خواهید از آن به طبقات بالاتر بروید با وجود خریداران زیاد کار دشواری است. از شیب تند ورودی که بالا بیایید با ردیف هایی از اجناس و فروشندگان مواجه می مشوید که مرتب در کنار هم قرار گرفته اند. هرچند گاهی ردشدن از میان این ردیف ها به خاطر تعداد افرد زیاد غیرممکن می شود. نداشتن سیستم تهویه هوا باعث می شود فضای درونی جمعه بازار در تابستان ها بسیار گرم و غیرقابل تحمل و زمستان ها بسیار سرد شود. به علاوه اینکه غیر از طبقه اول دیواره های طبقات بالاتر هیچ حفاظی ندارند تنها بانرده های فلزی از فضای بیرون جدا شده اند.



اگر حادثه ای در فضای درونی اتفاق بیفتد تقریبا هیچ راه فراری غیر از پله های فرار وجود ندارد که آن هم آنقدر کم عرض است که کفاف جمعیت درون محوطه را ندارد. از این پله های فرار می توانید برای رفتن به طبقات هم استفاده کنید، البته استفاده از این پله ها مستلزم این است که کاملا با م حیط و طبقات آشنایی داشته باشید.

از جمعه بازار چه می توانیم بخریم؟

از صنایع دستی ساده و ارزان قیمت گرفته تا فرش و گلیم های بسیار گران قیمت را می توانید در جمعه بازار پیدا کنید. لباس های مختلف که یا بسیار کار شده و گران قیمت هستند یا بسیار ساده و حتی بدون الگو دوخته شده اند. در دو طبقه اول جمعه بازار همکه مختص فروش عتیقه جات است، می توانید هر آنچه در سالها پیش وجود داشته است را پیدا کنید. گرامافون های میلیونی، صفحات موسیقی قدیمی، ظرف و ظروف عتیقه مثل سماور و سینی،کلکسیون های گران قیمت سکه، لاله و جاشمعی های قدیمی و صندلی های لهستانی را می توانید در این دو طبقه پیدا کنید.

 تعداد زیادی از غرفه ها هم به پارچه ها و لباس های ترکمن اختصاص دارد. لباس های ترکمن که با رنگ های متنوع روی هم چیده شده اند و کار دست هستند و رومیزی های ملیله دوزی شده که از ۳ تا ۵۰ هزار تومان می توانید خریداری کنید. گاهی حتی می توانید فرش های دست بافت قدیمی یا جدید را هم در جمعه بازار ببینید. با اینکه عمده خریداران برای صنایع دستی به اینجا می آیند عتیقه فروش ها مشتریان خاص خودشان را دارند.

فروشندگان چه کسانی هستند؟

در جمعه بازار تعداد بسیار زیادی از دختران و پسران جوان را می بینید که صنایع دستی خودشان را می فروشند. این صنایع دستی معمولا نسبت به فصل تغییر می کنند. مثلا این روزها  انواع بافت های زمسانی را می توانید، ببینید که بسیار ساده و زیبا هستند و قیمت پایینی هم دارند. فروشندگان ترکمن که تعدادشان کم هم نیست مرد و زن، غرفه های بزرگی دارند. اکثر غرفه های طبقات عتیقه فروشان هم معمولا توسط فروشندگان خیابان منوچهری اجاره می شود.

خانم های میانسالی هم هستند که لباس های دست دوز خودشان را می فروشند. تعداد فروشندگانی که از شهرستان ها برای همان چند ساعت به تهران می آیند و حتی گاهی با لباس های محلی می نشینند هم کم نیست. اکر فروشندگان جمعه بازار بسیار خوش اخلاق و خوش صحبت هستند. شاید جمعه بازار تنها جایی باشد که می توانید مدت طولانی را با فروشندگانش صحبت کنید و از هم صحبتی با آنها لذت هم ببرید، حتی اگر خرید چندانی هم نداشته باشید.


خریداران چه کسانی هستند؟

در جمعه بازار هم فروشندگانی که چند سالی است غرفه دارند شناخته شده هستند و هم تعداد زیدی از خریداران، دختران و پسران جوان که ظاهر هنری دارند و چهره های شناخته شده هنری، جزو مشتریان پروپاقرص اینجا هستند. البته تعداد کسانی که خانوادگی برای خرید به جمعه بازار می آ یند هم کم نیست. بیشتر خریداران طبقات عتیقه فروشی آقایان هستند اما اکثر خریداران به تمامی طبقات سر می زنند. تعداد بسیار زیادی از کسانی که به عنوان توریست به ایران می آیند به جمعه بازار سری می زنند. البته توریست ها بیشتر در فصل های اولیه سال برای خرید به جمعه بازار می آیند و اغلب سراغ خرید صنایع دستی، رومیزی های کار شده و عتیقه هایی با قیمت چند برابر بیشتر می روند. بخش دیگری از خریداران فروشندگانی هستند که از جمعه بازار عمده خرید می کند و حتی برای هفته های بعد سفارش های عمده هم می دهند.

دیگر چه از جمعه بازار بدانیم؟

یکی از بزرگ ترین مشکلاتی که زمان خریدن لباس های جمعه بازار دارید این است که اتاق پرو ندارید و از آنجا که امکان تعویض خریدهایتان وجود ندارد مجبورید لباس ها را از روی لباس های خودتان و در میان  تعداد بسیاری زیادی از افراد پرو کنید. با اینکه تعداد غرفه های جمعه بازار بسیار زیاد است اما کل اجناس در چند دسته محدود جای می گیرند و تنوعی بابت مدل و قیمت ها وجود ندارد. شما می توانیدن صنایع دستی کار شده را با قیمتی ارزان تر از فروشگاه ها سطح شهر خریداری کنید اما اگر بخواهید یک جعبه کبریت قدیمی را خریداری کنید باید ۵۰۰ تومان بپردازید.



با اینکه در جمعه بازار امکان استفاده از کارت خوان وجود ندارد و باید به صورت نقدی خرید کنید بهتر است مبلغ زیادی را با خودتان حمل نکنید. بوفه هم با اینکه کیفیت غذای بالایی ندارد اما مواد غذایی محدودی را در اختیارتان قرار می دهد اما اگر می خواهید در جمعه بازار غرفه اجاره کنید باید بابت هر روز اجاره ۹ هزار تومان پرداخت کنید البته به شرط آنکه غرفه دارهای ثابت حضور نداشته باشند که بتوانید به جای آنها قرار بگیرید.

باز نشر: مجله اینترنتی Bartarinha.ir

برترین مجله اینترنتی ایران

مجله اینترنتی برترین ها سبک زندگی سلامت دکوراسیون موفقیت کودک


دی ۲۷م, ۱۳۹۰ | 13 | دسته: خانواده
برچسب ها: ، ، ، ،

خوراک سایت

    فید برنر خوش دل

    شما ميتوانيد با وارد كردن ايميل (نشانه اينترنتي) خود در كادر پايين و تاييد آن و ثبت نام خود در گروه بزرگ خوش دل (فیدبرنر) مطالب سايت را به صورت رايگان در ايميل خود دريافت كنيد و از امكاناتي كه سايت مخصوص كاربران عضو شده قرار داده است استفاده كنيد .